روزهای انتظار (1)

حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام درون دشت شب خفته است

                                                              این دریا که منم همیشه آشفته است.

سپری کردن این روزها برای من خیلی مشکله. با اینکه تا حدودی به این شرایط عادت دارم ولی باز فکر اسباب کشی و جابجایی مشغولیات فکری این روزهای منه. باز هم به آخرای پروژه کاری همسرم رسیدیم امیدوارم اطراف اهواز بتونه یه کار خوب پیدا کنه وگرنه باید باز هم بار سفر ببندم. تو اهواز راحت بودم تو این 3 سالی که اینجا بودیم یه آپارتمان کوچولو ولی در عین حال خیلی دنج خریدیم و واقعا رسیدم به این حرف که هیچ جا خونه آدم نمی شه (همه چی خوب بود جز آب و هوای اهواز ) ولی حالا باید همه چی رو بذارم و برم. آره خونه رو اجاره بدیم و بریم دوباره مستجری. کار خودم چی میشه؟ نگران خلاصه اینجوریاس. برای همین زیاد حوصله ندارم. البته این تا موقعیکه کارا روبرا بشه بعد خیلی راحت با شرایط جدید وفق پیدا می کنیم به نظر من ایران کشور جالبیه و تنوع فرهنگی - غذایی - و به طبع آداب و رسوم مختلف داره که در نوع خودش جالبه. شاید اگه خدا خواست تونستیم ما هم یه روزی به استرالیا مهاجرت کنیم حسرت بخورم که ایرانو خوب نگشتم نمی دونم شاید...

واقعا دوست دارم این روزهای بلاتکلیفی هرچه زودتر تموم بشه تا من بتونم به برنامه های خودم برسم .

/ 0 نظر / 12 بازدید