در فراسوی زندگی

نمی دونم، من همیشه بر این باورم که خدا مراقب بنده هاشه یه موقع هایی هم که ما انتظارشو نداریم سر بزنگاه پیداش می شه. توی این چندماه خیلی به من سخت گذشت ولی کم نیاوردم. مسئولیتهای خونه، کلاسهای فشرده ی خودم و البته بیکاری همسرم (پروژشون خوابید و اون هم که پارتی نداشت چهار ماه بیکاری کشید ) درست همون موقعهایی که من به آرامش احتیاج داشتم باید می شستمو می ذاشتمو می سابیدم ولی همسرم اونموقع ها مشوق خوبی بود برای رفتن. منم شبها تا چهار صبح درس می خوندمو صبح زود بیدار می شدم تا اینکه درست 40 روز مونده به امتحان مریض شدم و البته هنوز بعد ازگذشت تقریبا 50 روز هنوز خوب نشدم، بگذریم. می خوام بگم شاید اگه امتحان می دادم نتیجه ای که می خواستم رو نمی گرفتم. و خروار خروار سرزنش روی سر من فرود می اومد نمی دونم از جوانب امر که اینطور بر می آمد بهرحال اینبار می خوام به هیچ کس حتی همسرم تاریخ امتحانمو نگم و با خیال راحت برم امتحان بدم چون اگه اون بدونه به مامانش اینا می گه و اونا هم که دیگه بقال و  چقالو .... قربونش برم همه می فهمند. همسرم یکماه و نیمه که دوباره رفته سر کار و اینبار یه سمت خیلی خوب داره سفرها و ماموریتهای خارج از کشور و خلاصه همه چی. بخاطر همین دلسرد شده ولی من همه رو سورپرایز می کنم به امید خدا اینبار. چشمک

/ 1 نظر / 24 بازدید