روزمرگی

این روزها خیلی درگیرم. و فرصت چندانی برای سرزندن به وبلاگم ندارم. با اینکه چند روزی اینترنتم قطع بود تمایل چندانی در خودم نمی دیدم برای وصل کردنش. تو این مدت چند موضوع جالب پیش اومد که نوشتنش خالی از لطف نبود. یادمه چند شب پیش شاهد یه مه بسیار غلیظ تو اهواز بودیم که از حدود ساعت 9 شب شروع شد و تا فرداش ساعت 9 - 9.5 صبح ادامه داشت که یواش یواش تا ظهر از غلظتش کم شد و از بین رفت. من و همسرم و پسرم هم تو مه غلیظ ساعت 12 شب در حالیکه حتی خط  جدول خیابان ها هم دیده نمی شد با ماشین رفتیم  مه گردی. یه چند تایی هم عکس گرفتیم. وقتی برگشتیم خونه به محض اینکه خواستم درموردش بنوسیم و چند تا از عکس ها رو آپلود کنم. اعتبار ماهیانه اینترنتم تموم شد. حالا هم دیگه دیر شده مثل این می مونه که چهارشنبه بخوای روزنامه شنبه رو بخونی. خوب بگذریم...

گفتم خیلی درگیرم. راستش شاید دوباره مجبور به اسباب کشی به شهر جدید بشم. توی این 8 سالی که ازدواج کردم 5 تا شهر عوض کردم بعضی وقتها تو یه شهر فقط یک سال می موندیم. حالا هم که نوبت به شهر ششم رسیده حتی فکر کردن بهش خیلی سخته انگار تو خونه ما برای بار ششم داره زلزله میاد. البته ما دیگه تو بسته بندی و جابجایی خبره شدیم. و برای سازگاری با محیط جدید هم کوچکترین مشکلی ندارم. تنها مشکلم این که بخاطر تصمیم گیریهای جدید فعلا زبان خوندن رو گذاشتم کنار با این شرایط نمی تونم تمرکز کنم روی امتحان ایلتسم و شاید نتونم 2-3 ماه دیگه امتحان بدم و می ترسم همه چیز یادم بره. البته اینو هم می دونم که بالاخره اگه تو ایلتس هم قبول بشم پروسه مهاجرت حداقل 2 سال طول می کشه و ما که نمی تونیم زندگیمون رو بخاطرش تعطیل کنیم. حالا که یه فرصت شغلی خوب برای همسرم پیش اومده باید مثل همیشه حمایتش کنم. این خیلی سخته که بتونی یه همسر خوب و یه مادر خوب باشی. خیلی جاها آدم باید از خودگذشتگی کنه. احساسات و علایق خودش رو نادیده بگیره تا بتونه یه هماهنگی در کانون خانوادش برقرار کنه...

/ 0 نظر / 22 بازدید